سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان
بنى امیه را مهلتى است که در آن مى‏تازند ، هر چند خود میان خود اختلاف اندازند . سپس کفتارها بر آنان دهن گشایند و مغلوبشان نمایند [ و مرود مفعل است از « ارواد » و آن مهلت و فرصت دادن است ، و این از فصیح‏ترین و غریبترین کلام است . گویى امام ( ع ) مهلتى را که آنان دارند به مسابقت جاى ، همانند فرموده است که براى رسیدن به پایان مى‏تازند و چون به نهایتش رسیدند رشته نظم آنان از هم مى‏گسلد . ] [نهج البلاغه]
عشق پایدار

دختره یک مقدار افسردگی داشت البته طبیعی بود چون بیچاره پدرش تصادف کرده بود و دچار معلولیت شده بود تمام رتق و فتق امورشان با مادرشان بود یک مقدار تنش در بین مادر زن و پدر زن وجود داشت  مادرش ابتدا با پیش کشیدن مراسم می خواست دل مرا خالی کند بعد بلا فاصله گفت برای اینکه کسی مخالف نکند با این ازدواج  برویم تو محضر عقد کنیم چون ممکنه فامیل ها دخالت کنند اجازه ندهند این ازدواج سر بگیرد کاش فامیل ها دخالت می کردند آنها دقیقا مثل آقایون سیاسیون بودند یک عده ای اینوری یک عده اونوری یک عده میانه  کاش واقعا دخالت می کردند این خسارت جبران نا پذیر پیش نمی آمد بالاخره رفتیم خرید عروسی و کم و بیش یک چیز های خریدیم من که وارد نبودم آنها از منم نا واردتر بودند گذشت و ما عروسی را شروع کردیم اما به هیچ کس دعوت نامه ندادیم من که شهرستانی بودم نمی خواستم خیلی ها را به خسارت بیاندازم سعی کردم اعضای خانواده ام را بطور محدود دعوت کنم آنها هم 10 یا 12 نفری  دعوت کردند مراسم خیل ساده برگزار شد اینجا واقعا جای تقدیر داشت منم به خاطر این بزرگواری بر دستان پدرزنم و مادرزنم بوسه زدم ولی کاش موضوع را می فهمیدم هر وقت سوالی داشتم قبل از عقد مادرش می گفت اگر پشیمان شدی اشگالی نداره مرا از دریافت پاسخ بی نصیب می گذاشت من وظیفه ام را انجام دادم

من طوری سرم شلوغ بود که کیک عروسی را که سفارش داده بودیم فراموش کردم بگیرم کسی هم چیزی نگفت موقع عقد نتیجه آزمایش هم گم شده بود اشکم را در آورد همه فکر می کردند من مشگلی دارم مثلا اعتیاد دارم که نتیجه آزمایش را رو نمی کنم بالاخره پیداش کردم و گریه ام در اومد

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مهر 89/4/7:: 12:47 عصر     |     () نظر

مدتها کارم این بود که می رفتم تو خونه آنها صحبت می کردیم ولی هیچ وقت مادرش دختره را تنها نمی گذاشت من یک بار خواستم تنها با دختره صحبت کنم با اکراه موافقت کرد بعد دیدم دم پله واستاده داره گوش می ده ما چی می گیم کاش ان موقع از نیت اش با خبر می شدم خوب من که با زن جماعت در تهران معاشرت نداشتم از روی سادگی مجبور بودم اعتماد کنم و این اعتماد سر آخر کار دستم داد دستشان درد نکند با عروسی ساده موافقت کردند اما آن هم دلیل داشت وگرنه موافقت نمی کردند که در ادامه در موردش صحبت خواهم کرد وقتی من ازشان خواستم با دختره 2ماه نامزد بمانم دیدم مادرش بغض کرد و گوشی را داد به دخترش ان هم از احساسات من سو استفاده کرد گفت بزار من آن لباس عروس را بپوشم منم آدم عاطفی قبول کردم بعد ها به من گفت که مادرش آن شب گریه کرده بود و گفته بود که من تحقیرشان کردم که خواستم دو ماه نامزد بمانم  وقتی صحبت مهریه پیش آمد مادرش گفت به خودت واگذار کردیم منم خوشحال شدم که چقدر منطقی هستند ! !!!!

بعد که من عنوان کردم 114سکه بلافاصله دبه کردند که منظورشان 700سکه بوده فکر کردند سر بچه را شیره بمالند گذشت پس از مذاکرات طولانی بالاخره با 400سکه موافقت کردند


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مهر 89/4/7:: 2:4 صبح     |     () نظر

سال 82بود وقتی اومده بود سرکارم به یک باره منقلب شدم ارباب رجوع بود دیدم عاشق اش شدم بعد از چند روز از یکی از آشنایان خواستم برام خواستگاری کنه  اعلام کردند دختر ما قصد ادامه تحصیل داره گفتم خوب من که مخالفتی ندارم گفتند فعلا قصد ازدواج نداره گفتم این شد یک چیزی .

چند صباحی گذشت که به اتفاق مادرش و خواهرش اومده بودند به محل کارم کوپن بگیرند منم خارج از نوبت کارشان را راه انداختم آخه صبح اومده بودند ما بعد ظهر کوپن می دادیم

مدتها گذشت همش تو فکر ش بودم تا که تیر ماه 83 بود مادرش اومده بود به محل کارم گفت ما داریم می ریم شهرستان آیا کارت ملی که الان داریم باطل می شه یا نه ؟

این چه سوالی بود این سوال با خودش حرفهای را به همراه داشت گفتم نه باطل نمی شه

تا که دوباره قصد کردم ازش خواستگاری کنم کاش قلم پام می شکست از یکی از آشنایان خواستم پا پیش بگذارد که موافقت کردند که باب صحبت باز بشه

آنها تصمیم گرفته بودند بروند شهرستان مادرشان مخالف بود و آمدنش به محل کارم و پرسیدن آن سوال عجیب غریب هم اینجا مشخص بود

باب صحبت باز شد من چند صباحی می رفتم تو خونه آنها صحبت و مذاکره می کردم وقتی کار به جای باریک می رسید دختره می گفت ببخشید شما پشیمان نشدید بارها این اتفاق افتاد آخه از روز اول آنها مرا نقره داغم کردند حرفهای را می شنیدم که شنیدنش خیلی سنگین بود چه برسد گفتنش کاش همون موقع پشیمون می شدم  البته شده بودم دلم برای دختره سوخت آخه پدرش هم معلول بود من بینوا چوب مهربانی ام را همونجا خوردم برای کسی نباید آدم دلش بسوزد بعد باهاش ازدواج کند این یک ستم دو طرفه است


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مهر 89/4/3:: 9:14 عصر     |     () نظر