سفارش تبلیغ
صبا ویژن
به مردم بیاموز و دانش دیگران را فراگیر، تا دانش خود را استوار کرده و آنچه را که ندانسته ای بدانی . [امام حسن علیه السلام]
عشق پایدار

سال 82بود وقتی اومده بود سرکارم به یک باره منقلب شدم ارباب رجوع بود دیدم عاشق اش شدم بعد از چند روز از یکی از آشنایان خواستم برام خواستگاری کنه  اعلام کردند دختر ما قصد ادامه تحصیل داره گفتم خوب من که مخالفتی ندارم گفتند فعلا قصد ازدواج نداره گفتم این شد یک چیزی .

چند صباحی گذشت که به اتفاق مادرش و خواهرش اومده بودند به محل کارم کوپن بگیرند منم خارج از نوبت کارشان را راه انداختم آخه صبح اومده بودند ما بعد ظهر کوپن می دادیم

مدتها گذشت همش تو فکر ش بودم تا که تیر ماه 83 بود مادرش اومده بود به محل کارم گفت ما داریم می ریم شهرستان آیا کارت ملی که الان داریم باطل می شه یا نه ؟

این چه سوالی بود این سوال با خودش حرفهای را به همراه داشت گفتم نه باطل نمی شه

تا که دوباره قصد کردم ازش خواستگاری کنم کاش قلم پام می شکست از یکی از آشنایان خواستم پا پیش بگذارد که موافقت کردند که باب صحبت باز بشه

آنها تصمیم گرفته بودند بروند شهرستان مادرشان مخالف بود و آمدنش به محل کارم و پرسیدن آن سوال عجیب غریب هم اینجا مشخص بود

باب صحبت باز شد من چند صباحی می رفتم تو خونه آنها صحبت و مذاکره می کردم وقتی کار به جای باریک می رسید دختره می گفت ببخشید شما پشیمان نشدید بارها این اتفاق افتاد آخه از روز اول آنها مرا نقره داغم کردند حرفهای را می شنیدم که شنیدنش خیلی سنگین بود چه برسد گفتنش کاش همون موقع پشیمون می شدم  البته شده بودم دلم برای دختره سوخت آخه پدرش هم معلول بود من بینوا چوب مهربانی ام را همونجا خوردم برای کسی نباید آدم دلش بسوزد بعد باهاش ازدواج کند این یک ستم دو طرفه است


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مهر 89/4/3:: 9:14 عصر     |     () نظر